|
درباره وبلاگ ![]() شايد دلت گرفته باشه،خوشحال ميشم دست قشنگتو بگيرم و كمي آرومت كنم پس با من باش... آخرین مطالب ONLY LOVE حس عشق
اي كاش مي شدآنقدرخوب بود كه فرصت خوب بودن را ازديگران گرفت، و اي كاش مي شد كه آنقدر از بديها دور مي شديم كه ديگر هيچگاه دست نا زيباي بديها به ما نمي رسيد، چرا كه من هنوز باور دارم كه مي توان بهتر زيست. در راه متعالي شدن شرط اول قدم آنست كه باران باشيم، باران با سخاوتي كه هم بر كويرمي بارد و هم در دشت سرسبز، آري اينگونه مي توان بهترزيست ،عاشق تر ماند، شاعرتر شد و در نهايت جاودانه شد
پنجشنبه دوم دی 1389 :: 17:22 :: نويسنده : دیوید:(هاشم)
ده ثانیه ی زیبا --- ده ثانیه تا ا نتها ، پا یا نی بی سر و صدا. بی خبر ا ز هر شب و روز ، من و يه شمع نیمه سوز یکی گذشت از ثانیه ، 9 تای دیگه باقیه . ای کاش تو لحظه ای که رفت ، مید ید مش 1 بار دیگه اون دور بود و تو حسرتش ، ثانیه ها که میگذشت. ای کاش تو این 1 ثانیه ، بی بودنش نمی گذشت ساعت میگه 2 ثا نیه ، 8 تای دیگه باقیه . یه عمر نشستم منتظر ، کی میگه ا ینا بازیه فقیر بودن جرم منه ، عاشق بودن تنها گناه . یه عمري چشم به در بودم ، این آخرها هم چشم به راه ساعت بازم بهم میگه ، 3 ثانیه رفته دیگه . خبر داری چه زود گذشت مونده فقط 7 ثانیه . هی با خودم گفتم میا د ، امید تو ندی به باد داد میزنم پس کی میای ، کسی جوابمو ندا د ، ازم فقط این باقیه . ثانیه پشت سر هم رفتن تا شش و هفت و هشت . لحظه تو گوشام داد میزد ، 8 ثانیه ازت گذشت من موندمو 2 ثانیه ، ا زم فقط این با قیه .من وز نشستم منتظرچشم امیدم ساقیه . آي ای باد سحر ، واسش ببر تو این خبر . بگو که من تا آخرین خیره بودن چشمام به د ر ثانیه نهم که رفت ، مونده فقط 1 ثانیه سرت سلامت نازنین ، از من يه لحظه باقیه . قسمت نشد ببینمت ، شا ید که لایق نبو دم منتظرت موندم ، یه وقت نگی که عاشق نبودم ثا نيه ي 10 گل ياس ، را حت شدم ديگه خلاص . آزاد شدم بيام پيشت ، بي واهمه بي چرا قشنگ ترین ثانیه ها ، این 10 تا بود که زود گذشت پنجشنبه دوم دی 1389 :: 17:10 :: نويسنده : دیوید:(هاشم)
براي چي صدايش مي كني ؟ وقتش را نگير ! نمي شود مزاحمش شويم و براي هر تنگناي كوچكي صدايش كنيم . اما من هم يك روز صدايش مي كنم . با صداي بلند و او يكبار كنارم مي آيد . نمي خواهم اين فرصت ناب را بيهوده هدر بدهم . نمي خواهم او بيايد كه تنها او را ببينم و زل بزنم به صورتش . مثل خيلي ها كه توي صفحه تلويزيون روي پرده چشمت مي نشينند و تو يك روز مي خواهي كه او را از نزديك ببيني تا تصويرش را با آنچه از آن جعبه كوچك ديده اي مقايسه كني كه آيا او همان شكلي است ؟ نه ! من اصلا دوست ندارم بدانم ابرويش يا چشمانش به چه شكل است ! چه فرقي مي كند مهم اينست كه او مي آيد و مي نشينيد پاي حرف هايم . نمي خواهم روزي كه مي آيد تازه به اين فكر بيفتم كه راستي براي چه صدايش زدم . مگر چه شده ؟ اين اتفاق هاي كوچك بي شمار را تلاشي كوچك بسنده مي كند . و آنوقت است كه خجالت زده مي شويم از روي او كه : ببخشيد آقا وقتتان را گرفتيم . مي خواهم تا آنروز فكر كنم كه از او چه بخواهم . چيزي كه هميشه برايم بماند . كاري كه از عهده من بر نيايد . و من نگاهش كنم و پز بدهم كه او چقدر مرا دوست دارد كه آمده است و دارد گره هايم را يكي يكي باز مي كند . و من كه او را دوست دارم به حكم دل پنجشنبه دوم دی 1389 :: 12:36 :: نويسنده : دیوید:(هاشم)
وقتی تو از تفرقه بر میگردی
تق تق گام تو بر سنگ چه آوای خوشی است
کاش این آمدنت تا ابدیت می رفت
پنجشنبه دوم دی 1389 :: 12:33 :: نويسنده : دیوید:(هاشم)
من از با تو بودن میخوانم به بهانه ی گریستن ابرها تا در رویایت آزاد باشی و من تا آن لحظه خواهم خواند ... دوستت دارم. پنجشنبه دوم دی 1389 :: 12:28 :: نويسنده : دیوید:(هاشم)
از كجا شروع كنم! آهان يادم اومد،يكي بود يكي نبود ،زير گنبد كبود ،غير از خداي مهربون هيچكس نبود،يه احساس متولد شد،اسمش رو عشق گذاشتن اما هيشكي باهاش خوب نبود !هيشكي تو بازي ها بازيش نميداد يا هميشه يار نخودي بود،خلاصه مردم شهر شلوغ يادشون رفته بود كه،اي بابا تو زندگي عشق هم هست. روزها همينجوري ميگذشت و هر كس عشق قصه ما رو ميديد با بي تفاوتي از كنارش رد ميشد تازه اگه اونو له نميكرد جاي شكرش باقي بود.گذشت و گذشت تا يه روز خداي مهربون به خاطر ناشكري اونها عشق رو ازشون گرفت راستي آيا ما شكر گذار عشق هستيم؟؟؟...! چهارشنبه یکم دی 1389 :: 21:19 :: نويسنده : دیوید:(هاشم)
عشق يعني خون دل يعني جفا عشق يعني درد و دل يعني صفا عشق يعني يک شهاب و يک سراب عشق يعني يک سلام و يک جواب عشق يعني يک نگاه و يک نياز عشق يعني عالمي راز و نياز چهارشنبه یکم دی 1389 :: 17:39 :: نويسنده : دیوید:(هاشم)
من در غروب تنهايي دو چيز را دوست دارم اول گل را و ديگري تو را !گل را براي تو و تو را براي هميشه
هنوز جاي پات روي قلبمه هنوز داغي كه روي سينه ام گزاشتي هنوز سرد نشده هنوز آخرين لبخند تلخت از جلوي چشام پاك نشده هنوز نتونستم فراموشت كنم اما.....اينو بدون كه همه اونا كم رنگ شدن كافيه يه موج كوچيك بياد تا رد پات و پاك كنه،يه نسيم كوچيك بياد تا اون داغ و سرد كنه فقت مي مونه جاي اون داغ كه من به سوختن و ساختن عادت كردم
ميشه مثل يه قطره اشك بعضي ها رو از چشم انداخت ولي هيچ وقت نمي توني جلوي اشكي رو بگيري مكه با رفتن بعضي ها از چشم جاري ميشه
تو مرا نفهميدي يا نخواستي كه بفهمي نه شايد هم كه فهميده اي اما اين و بدون كه به اندازه بي رحميت دوستت دارم
دلم هر شب فرياد ميزند كه مي آيي آخه دلم نازنين ترين چوپان دروغگوي عالم است
خواهي كه جهان در كف اقبال تو باشد خواهان كسي باش كه خواهان تو باشد
مرا در تابوت سياهي بگذاريد تا همگان بدانند كه سياه بخت بودم،چشمان مرا باز بگذاريد تا بدانن چشم انتظار از اين دنيا رفته ام دستانم را از تابوت بيرون بگذاريد تا همگان بدانند من به آنچيزي كه مي خواستم نرسيده ام ودر آخر يه پارچه سياه بر تابوتم بكشيد تا همه بدانند هر چه ظلمت بود كشيدم چهارشنبه یکم دی 1389 :: 17:29 :: نويسنده : دیوید:(هاشم)
اين متن حتما" بخونيد ضرر نمي کنيد: دوست داشتن نيرويي جادويي است که ما را از تمام رنج ها مي راند و هر مشکلي را حل مي کند اگر خيال داريد در شمار عاشقان باشيد بايستي همان گونه که پذيراي سرور عشق هستيد بيچارگي ها و ضعف هاي عشق را نيز قبول کنيد منتظر عشق نباشيد که به سويتان بيايد اگر مايليد پيام عشق را بشنويد بايد خود نيز اين پيام را ارسال کنيد زيرا براي روشن نگه داشتن چراغ ناچاريم در آن نفت بريزيم. هرگز از ابراز عشق خسته نشويد زيرا در اين جهان نياز به دوست داشتن و ستايش شدن بيش از نياز به نان است پس همواره پيام عشق را به گوش همنوعان خود برسانيد زيرا زندگي با عشق تا ابد جاودان است. عشق تا آخرين نفس با ما مي ماند. سه شنبه سی ام آذر 1389 :: 17:55 :: نويسنده : دیوید:(هاشم)
دوستت ندارم به اندازه ي اقيانوس، . چون يه روز به آخرش ميرسي . دوستت ندارم به اندازي خورشيد، . چون غروب ميکنه . دوستت دارم . به اندازي روت که هيچوقت کم نميشه گاهي اوقات آرزو مي کنم اي کاش تک پرنده عاشقي بودم که ميان صدها هزار پرنده بتوانم به قله بلند سرزمين هستي برسم و پرواز کان نغمه سر دهم که... من شيداي تو وعاشقانه دوستت دارم سه شنبه سی ام آذر 1389 :: 17:41 :: نويسنده : دیوید:(هاشم)
|